تبليغاتX
انفرادی
این وبلاگ به آدرس زیر منتقل شد:

http://enferaad.blogfa.com

انفرادی

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:25 توسط علی.س. |

اون شب حمید مطمئن شد که من با مهتاب خودم رابطه دارم. انگار نقشه هایی که واسم کشیده بود حالا دیگه بی تاثیر شده بودن. ولی بازم کوتاه نیومد و همین حال منو بد میکرد. من میخواستم بهش بفهمونم که اون تو زندگیمه که دست از این بچه بازیش برداره که واسه من عین عهد بوق دختر پیدا نکنه!

باقی راه رو عین بچگی هاش رفت بالای منبر و منم عین بچگی هام یه گوش در و یه گوش دروازه. حمید دوست خیلی خوبیه. از اونایی که واقعا پای همه چی آدم هستن. از اونایی که بعد سالها هنوز رفیقتن.

ولی نمیدونم چی باعث شده که همیشه فکر کنه بیشتر از من میفهمه! شاید خودم یه روزی که یادم نیست..این حق رو بهش دادم.؟؟

بگذریم به رستوران که رسیدیم، میترا خانوم حمید و دوستش سپیده منتظرمون بودن. بعد احوالپرسی و تعارفات معمولی و اردر شام و این داستانها...حمید بحث " خب علی تعریف کن ببینیم چه خبر؟ چه میکنی؟"رو راه انداخت! منم یه سری ...شعر تحویل دادم. حمید بحث رو اداره میکرد، انگار که یه جلسه س! یه جوری که سپیده و میترا هم باید به نوبت حرف میزدن!

حالم بد شد! همیشه حالم از فیلمایی که جلوم نمایش میدن و باید به روی خودم نیارم که فهمیدم که فیلمه بهم میخوره! بلند شدم. با یه عذر خواهی تصنعی اومدم بیرون ..سیگارم رو روشن کردم و دو ثانیه بعد حمید پشتم بود. کم مونده بود باهم حرفمون بشه ولی ازش پرسیدم که چی تو مخ این دختره کردین که اینقدر تابلو منتظر تقاضای منه!!!!!!!!! حمید دلایل مزخرف خودش رو آورد و من هیچکدوم رو نپذیرفتم.

داشتم خفه میشدم.دلم میخواست زودتر همه چی تموم بشه و برگردم خونه. حوصله این بازیها رو نداشتم. ولی مودب نشستم. غذا که هیچی. دسر هم کوفت کردم! و به سپیده هم لبخند زدم!

بانمک بود. صورتش خیلی شبیه کاترینا زتاجونز بود. ولی موهاش هایلایت داشت.کم. اما داشت. دوست نداشتم. تازه بینی اش هم دستکاری شده بود. اما چشماش خدایی قشنگ بود. لاغر اندام بود و فکر نکنم اصلا گوشتی به بدن داشت!! که اینم من دوست نداشتم. اما در کل طفلی ایرادی نداشت. جز اینکه فکر من با این مدل آشنایی ها جور در نمیاد و تازه شبهای منو یه مهتابی دزدیده بود...

بالاخره اون شام کذایی تموم شد حالا فیلشون یاد چایی دربند کرده! بماند که دل منم میخواست...اما نه اونجوری و نه با نگاههای مته وار دوستان!ساعت از ۱ گذشته بودد که راهی برگشت شدیم. از حمید عاجزانه تقاضا کردم که من رو تا دم در خونه نرسونه. باور نمیکردم مهتاب به اون قشنگی تو آسمون باشه...دلم میخواست باهاش قدم بزنم!

باز هم مودبانه خداحافظی کردم و پیاده شدم...یه نفس راحت کشیدم.

تو راه فکر میکردم که شاید تنها چیزی که من و حمید به شدت سرش اختلاف داریم همین نوع و شکل ایجاد یه رابطه است! من تو مخم نمیره که مادرم برام زن انتخاب کنه! شاید نظرشون رو بپرسم! شاید!!!اما در نهایت من انتخاب میکنم اگه بخوام یه روزی اینکار رو بکنم. اما حمید! واقعا مادرش براش زن گرفت. نمیدونم شاید اون درسته؟!

بهرحال قدم زنون رسیدم به خونه. دستم رو کردم تو جیبم که کلید رو در بیارم دیدم یکی صدا زد:

"کجا بودی علی..."

قلبم یخ زد..مهتاب بود! اینجا چیکار میکنی؟

منتظر توام..نبودی..

= از کی منتظری؟

از ساعت ۹:۳۰

(آخ...تمام اون مدت که من اونجا به زور نشسته بودم..بچه م اینجا منتظر وایستاده...)

با دستم کشیدمش بطرف خودم و در رو باز کردم و موهاش رو بوسیدم و گفتم: ببخشید عزیزم...ببخشید..

سرش رو عین یه گربه برد تو بغلم..در هال رو باز کردم.. کیفش شل شد و افتاد... آرایش داشت..از همونایی که بهش نمیومد..نتونستم نپرسم که کجا بودی...

گفت: باید میرفتم میرداماد..نرفتم علی. نتونستم..اومدم پیش تو.. ولی تو که نبودی..کلی نشستم اون بیرون..ببین این همسایه های شما همه اشون سگ دارنا! خودم دیدم. اصلنم فضول نیستن! تازه یکیشون ژاپنی بود..خودم دیدم. هیشکی نپرسید تو کی هستی.. حالا اگه محل ما بود! تا آمارمو در نمیووردن مگه ول میکردن...

همینجوری داشت داستان میگفت و منم محو تماشاش...نرفته بود! بخاطر چی؟ واقعا بخاطر من!؟ بهر دلیلی نرفتی دوستت دارم...بهر دلیلی نرفتی کمکت میکنم..اینا رو تو دلم میگفتم و با بزرگترین لبخندم نگاش میکردم..ولی دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم..ل.ب.ه.ا.ش وقتی حرف میزد..خواستنی تر بود...

ب.غ.ل.ش کردم.گفتم هیس..!..ساکت شد..به  ل.ب.ه.ا.ش  نزدیک شدم..

آه کشید...

چراغ رو خاموش کردم...

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 16:36 توسط علی.س. |

 

کنار پنجره نشسته بودم و بیشتر از هر موقعی تلخی قهوه ی سردم رو حس میکردم. انگار این طمع به زندگی من سرایت کرده بود، سرد و تلخ..تلخ..بدون شِکر..شایدم تلخ و بدون شُکر؟...

دوساعت بود که رفته بود و من از خودم از این فکر که دوسش دارم از همه چی بیزار بودم!سعی میکردم این حس رو در خودم بکشم و باهاش بجنگم. ولی بدتر میشد. قیافه اش،صداش، لحنش که یدفعه تغییر میکرد و زشتی اش حال منو بد میکرد...همه چیزش، خوب و بد، توی مخ من رژه میرفتن. تصمیم به تموم کردنش گرفته بودم و باید خودمو مشغول میکردم، واسه همین موبایلم رو روشن کردم. ۱۰ دقیقه نکشید که حمید زنگ زد! کلی بد و بیراه بارم کرد و بدون اینکه جوابی از من بشنوه گفت حاضر شو دارم میام دنبالت و قطع کرد! من که طبق معمول حوصله خودم رو هم نداشتم، بیشتر از ۱۰ بار بهش زنگ زدم که کنسلش کنم. ولی حالا نوبت اون بود که جواب نده! صدای بوق ماشین حمید بود. من هنر کردم و یه تی شرت تنم کردم و شلوارمو عوض کردم و رفتم دم در، بلکه منصرفش کنم.

تا منو دید، دوباره بد و بیراه بارم کرد! مرده شور این چه ریختیه؟ دیوث داریم میریم بیرون! نمیخوام ببرمت بیمارستان که! اوسکول و ببین. بدو ریختت رو عوض کن بینم بابا.

با بی حوصلگی گفتم حمید باشه یه روز دیگه. من اصلا..

نذاشت حرفمو تموم کنم: علی زر نزن. فقط برو حاضر شو. میترا(خانوم حمید) و دوستاش ساعت ۹ البرزن. با این ریخت که نمیخای بیای؟! بدو ...بدو.... و هلم داد تو. واقعا مستاسل شده بودم. حوصله خوده حمیدم نداشتم چه برسه یه دوستای خانومش و این قرتی بازیها. هیچ راه فراری هم برام نبود. با هر بدبختی بود، صورتم رو شیو کردم و لباس بهتری پوشیدم و واقعا موهام رو ماس مالی کردم که فقط حمید رو خفه کنم.! وقتی به خودم تو آینه نگاه کردم. فهمیدم زیر چشمام سیاه شده و میدونستم چرا. دوباره به خودم. به دلم، به اون، به همه چی غر زدم.

سوار ماشین حمید شدم که کاملا کفری بود! گفت : دهنتو ..علی. از صد تا عروس نازت بیشتر شده! چه مرگته ؟ هیچی نگفتم،چون حق داشت. راه افتادیم، توی راه حمید از خیلی چیزا حرف زد که من نصفی اش رومی شنیدم. از همه چی اش گفت. از کارش..از قیمت ها..از اینکه خونه اشون کوچیکه . از اینکه فعلا نمیتونن بچه دار شن چون خانومش تازه یه کار خوب مرتبط با رشته اش پیدا کرده و چی شده که این کار براش جور شده و همه اش کار سپیده بوده. به اینجا که رسیدبیشتر سعی میکرد توجه منو جلب کنه.دیگه موضوع خودش و خانومش نبود. بحث شد سپیده. که جای خواهری خیلی خوشگله. همکلاسی میتراس. الان هم باهمدیگه همکارن. سپیده خیلی دختر خوبیه و یکی یه دونه اس و دو تا داداش داره که هردو آلمانن. این بخاطر پدرش نرفته.کار میترا رو هم سپیده به سفارش پدرش جور کرده ووووو....

من تو حال خودم نبودم اما اینقدر هم گیج نبودم که نگیرم منظور حمید چیه! اما هیچ اظهار نظری نمیکردم. این خیلی جالب نبود. چون منو حمید خیلی خوب همدیگه رو میشناختیم و هیچ وقت هم باهم اینجوری حرف نمیزدیم!خلاصه طاقتش تموم شد و طبق معمول که چاشنی همه حرفاش دوتا فحش آبدار بود! دوتا بارم کرد و پرسید: خب..تو تعریف کن. موبایلت چرا یه ریز خاموشه؟ تلفونم که جواب نمیدی. یه بارکی بمیر دیگه!

=چه مرگته باز؟باز واسه همون زنه اس؟؟..

دلم یه جوری شد. دلم نمیخواس.دوس نداشتم اسمشو اینجوری بیاره!!گفتم کدوم زنه!

=بسه..دودره..بسه! همون که میخاس بلندت کنه! ینی تو نفمیدی؟!!اخ آخ دهنتو علی! با منم آره!

گفتم: نه جان تو.اون دختره رو میگی؟

یه نگاه معنی داری بهم انداخت که کاش نمینداخت و بازم فحش میداد!

گفتم: آخه همچین گفتی زنه.. نفهمیدم مهتاب رو میگی!(مهتاب!!!!!!!!این اسم از کجا اومد، خودم هم نمیدونم. فقط دلم میخواس اگه واسه هرکی دیگه یلداس..واسه من مهتاب باشه...)

حمید تقریبا نه، کاملاً ترمز کرد!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 4:7 توسط علی.س. |

 

تا نزدیکای ساعت ۱۲ ظهر مثل دو تا جسم بی روح کنار هم خوابیدیم. وقتی بیدار شدم زیر بغل من مچاله شده بود، دلم میخواست میتونستم نگه اش دارم. اما خودم هم وضعیت روشنی نداشتم. نهایتا میتونستم تا دو هفته دیگه ایران بمونم. باید میرفتم، کار و زندگی ام جای دیگه ایی بود...اما حالا با این چی کار میکردم....

یواشی کش اومدم و دستم رو دراز کردم و سیگارم رو برداشتم،پک دوم رو که زدم بیدار شد، اول با یک چشم باز و یک چشم بسته در حالیکه تو رختخواب نیم حیز شده بود من و نگا نگا کرد..بعد مثل کسی که تازه یادش بیاد گفت سل..ام.

گفتم ظهر بخیر. و لبخند زدم. از ته دلم. جوابش رو با لبخند بزرگتری داد و دست برد به موهاش..چقدر موهاش رو دوست داشتم.گفته بودم اینو؟ آخه خیلی وحشی و طبیعی بود..نماد شب بود و خوشبو.

بلند شد و تی شرت گل و گشادش رو مرتب کرد و از اتاق رفت بیرون. منم لب تخت نشستم و با ولع سیگارم رو کشیدم. نیمساعت بعد هر دو پشت میز نشسته بودیم و باز با فنجونامون بازی میکردیم!هیچکدوم حرفی نمیزدیم، که سکوت خودش بهترین حرفها بود..

نگاهی به ساعت مچی ظریفش انداخت..گفتم چیه؟ دیرت شده؟

گفت: نه..ولی باید برم.

من: کجا؟

= همونجا که سوارم کردی.

من که خون خونم رو میخورد پرسیدم: هتل؟

نگاه معنی داری بهم کرد و گفت نه. آرایشگاه.

انگار خیالم راحت شده بود..نه خیلی. ولی اقلا میدونستم نمیره که با کسی بخوابه..

پرسید: تو چی از من میخوای؟

من: هیچی..چیزی باید بخوام؟

=خب..بالاخره. این کارات یه معنی داره دیگه..نگرانم میشی.دنبالم میای. خونه ت میاری. دست بهم نمیزنی..

من: دیشب دلیلش رو نگفتم؟

=اخه هرکی جای تو بود خب ..

من: من دلم نمیخواد خاطره درست کنم. اشکالی داره؟؟

= یعنی الان هیچ خاطره یی درست نشده از من؟؟؟؟؟؟

سوالش تکونم داد..راست میگه..این خوراک یه هفته من بوده...بره یا بمونه..دیگه رفته تو مغز من! تموم شد! من این موها رو..این چشما رو ...این آدم رو فراموش نمیکنم..

=علی!!!!!جوابمو بده!

چی بگم؟ دوست داری چی بگم؟

= هیچی ...فقط خدا لعنتت کنه...

 

*****حس کردم اینو از ته دل گفت.*****

 

 بلند شد، مانتوش رو پوشید و رفت.

من عین یک آدم مسخ شده رفتنش رو تماشا کردم و وقتی در بسته شد..یه چیزی توی سینه ام داغ شد..من هیچ غلطی نمیتونستم بکنم...من عاشق شده بودم..عاشق یه روسپی..

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 2:8 توسط علی.س. |

 

 تنهایی، سهم بی نظیری از زندگی است.

تا بحال به تنهایی ام اینجوری خیره نشده بودم...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 21:35 توسط علی.س. |

 

منتظر بودم جواب بده، ولی اون انگار نه انگار که شنیده من چی میگم با فنجون قهوه اش بازی میکرد. گفتم: یلدا خانوم با شما بودم. گفت: شنیدم..الان نمیخوام برم. با کلافه گی نشستم و سوئیچ رو انداختم روی میز. از صدای برخورد شیشه و دسته کلید، حواسش به من جلب شدو پرسید: تو واقعا دنبال من گشتی؟ جواب ندادم. ادامه داد: تو رو خدا..راست میگی ؟ واقعا دنبال من گشتی؟ واقعا؟

از اینکه مرتب میگفت واقعا خنده ام گرفته بود. ولی بازم با بدخلقی گفتم آره .

= بگو به خدا..

:قسم واسه چی. میگم گشتم دیگه. ۵ روز بود که ساعتهای مختلف میومدم جلوی سوپری.

= واقعا؟

: اِ ....! هی میگه واقعا؟! خب دروغم واسه چیه؟

با لحن خیلی مهربونی پرسید: خب چرا؟

: گفتم که. فک کردم اونو تو نوشتی. فک کردم من بهت را ندادم .یه بلایی سرت اومده...

ادامه دادم: ..خب دیگه تموم کن این بحثو ..خوشم نمیاد دیگه راجبش حرف بزنم..

سکوت کرد ولی لبخندش هنوز رو لبش بود، یه جوری ذوق داشت، گفت: باشه..ولی این اولین باره یکی اینقدر واسه من نگران شده.. بلند شد، اومد نشست کنار من. دست راستش رو انداخت دوره گردنم، دست چپش رو هم به سختی از زیر بغلم رد کرد و آروم بغلم کرد، گونه اش رو چسبوند به صورت زبر من و گفت : مرسی...

تمام تنم داغ شد..مثل اینکه اولین بار بود نرمی صورت یک زن رو تجربه میکردم..سرش رو آروم گذاشت رو سینه ام ...قلبم هری ریخت پایین..گفت: تو از کجا پیدات شد علی..

من که عین مجسمه نشسته بودم،خیلی خشک گفتم: تو از کجا پیدات شد..؟

اون احساس و اون آغوش پیش بینی نشده داشت منو میکشت..یکمی خودمو کشیدم کنار، سرش رو بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد، دلم داشت ذوب میشد اما خودمو کنترل کردم و گفتم: باید برام بگی..کی هستی..داستان چیه..

به مقاومت من اهمیتی نداد و دوباره سرش رو روی سینه ام فشار داد و خیلی آروم گفت چی میخوای بدونی..هرچی بگم هم منو اذیت میکنه..هم تورو..

میدونستم راست میگه، اما نمیتونستم با سوالای جور واجور قلبم کنار بیام! پرسیدم: میخوای ...ادامه بدی..؟

سکوت کرد.

چه جوری ندم!؟ من چاره ی دیگه ایی ندارم....

نمیدونستم چی بگم. دلم میخواست اون حرف بزنه. هنوز دستام روی کاناپه آویزون بود..خیلی مقاومت میکردم که بغلش نکنم..صداش افکارم رو بهم ریخت..

چی بگم...بگم چرا اینجوری شد...بگم از کی؟ بگم با کی؟..همینا رو میخوای بدونی دیگه! همیشه همینه..

جواب دادم: نه..میخوام بدونم خونه واده داری؟ کسی رو داری؟

یکمی خودش رو روی سینه ام جابجا کرد و گفت :مامانم وقتی که من و خواهرکوچیکم خیلی بچه بودیم از بابام جدا شد..بابام مارو داد به مامانم.آخه خودش با یکی دیگه ریخته بود روهم.. میخواستن باهم برن خارج..ماهم رفتیم پیش بابزرگم  اینا...۲ سال بیشتر نموندیم اونجا..بابزرگم همه اش گیر میداد..همه اش خونه اشون دعوا بود..دایی هام دو سه دفه مامانمو زدن.. آخه مامانم با یکی دوس شده بود..اینقده خر تو خر بود اوضاع که آخر مامانم صیغه ی یارو شد...یارو عوضی تر از بابام بود.. اما مامانم کوتا نیومد..ماروهم با خودش برد....

دوباره سکوت کرد..من گفتم خب...؟

یه آهی کشید و گفت همه اش ۱۱ ساله ام بود..هنوز چیزی نمیدونستم.. خواب بودم،چشامو واکردم دیدم بالاسرمه...اومدم جیغ بزنم دستش رو گذاشت رو دهنم و ...

خواهرم ۸ سالش بود.گفت اگه به کسی بگم.سر اونم بلا میاره. گفت اگه به مامانم بگم. همه امونو اینقد میزنه تا بمیریم.. تا ۱۴ سالگی هرکاری دلش خواست باهام کرد...

به اینجای حرفاش که رسید یه دفعه نفسش تند شد..سرش رو بلند کردم..صورتش قرمز شده بود..چشماش خیس اشک بود..من نفهمیده بودم داره گریه میکنه..تمام عضلاتم منقبض شده بود..انگار لابلای حرفاش میخواستم اون مرتیکه رو پیدا کنم و خفه اش کنم..

سرش رو بلند کردم و تکیه دادم به پشتی کاناپه، براش آب اوردم و بزور به خوردش دادم..یه قلوب که خورد تازه هق هقش باز شد...یکم نگاهش کردم..فقط تصویر یه سقوط جلوی چشمام بود دیگه اثری از خودش نبود...

آروم سرش رو به سینه ام فشردم..

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 16:57 توسط علی.س. |

 

"دنبالش گشتم که آروم بگیرم اما انگار با دست خودم برای خودم درد درست کردم. دردی که از قلبم شروع شد و به تمام مغزم سرایت کرد. احساس میکردم که این نه عشقه نه ماجراجویی، این فقط یک بیماریه! من بیمار بودم و دنبال درمانش هم نبودم، وگرنه چرا باید زندگی ساده و آرامم رو با وارد کردن ماجرایی که هیچ ربطی بمن نداشت اونطور خراب میکردم."

کیفش رو گذاشت روی میز ناهارخوری و پشت یکی از صندلی ها نشست، سرش رو به دستش تکیه داده بود و نگاهش به زمین بود. پرسیدم: چیزی میخوری؟

نه...فقط یه لیوان آب بهم بده.

با لیوان آب برگشتم ،چشماش بسته بود.

میشه من یه ذره بخوابم؟ خیلی خسته ام..

: آره، حتما..بیا..

و به طرف اتاق خواب رفتم. دنبالم اومد و گفت یه چیز دیگه بگم؟ میشه یه دوش بگیرم...

...ها..باشه..

داخل حمام شد، رفتم سراغ کشوی لباسهای دایی، یه حوله، تی شرت و یه پیژامه برداشتم و بردم گذاشتم دم در حمام.در زدم و بهش گفتم که برداره. خودم هم یه پتو و بالش برداشتم و روی کاناپه خوابیدم، که وقتی میاد بیرون معذب نباشه. ولی اصلا خوابم نمیبرد. صدای بازشدن و دوباره بسته شدن در حمام که اومد، نمیدونم چرا قلب من تندتر زد..انگار هراس داشتم..از چی؟ خودمم نمیدونم.سعی کردم چشمام رو ببندم. اومده بود بالای سرم. میتونستم بوش رو حس کنم..بوی صابون میداد..بوش رو دوست داشتم..بوی تمیزی بود..باز قلبم درد گرفت..تمیزی....

خوابیدی؟

:نه. دارم میخوابم.

مگه نمیخواستی باهم حرف بزنیم؟

:مگه نمیخواستی بخوابی؟

نه دیگه الان!

:چرا

حالم بهتره.

چشمام رو باز کردم. قلبم داشت وایمستاد...زنگوله های آب از موهاش آویزون بود..فقط تی شرت رو پوشیده بود با شلوار جین خودش.توی تی شرت سرمه ای بزرگی که تنش بود باز بدجوری سفید بود..اثری از آرایش ابلهانه اش نبود..میتونستم تمیزی مژه هاش ، پوستش،لباش و حتی ابروهاش رو ببینم.چقدر ناز بود...چقدر کوچولو بود...دلم میخواست بپرم و بغلش کنم. انگار میخواستم از چیزی قایمش کنم..جوری نگاهش میکردم که انگار اولین بار که یک مونث میبینم...

چی شد؟ میخوابی یا حرف بزنیم؟

:ها؟..نه..نه.حرف بزنیم..

بلند شدم، اونهم خودش رو انداخت روی مبل کنار کاناپه . من رفتم که قهوه دم کنم.

:با شیر و شکر؟

شیر و ۳ تا قاشق شیکر!

وقتی روبروش نشستم داشت موهاش رو با حوله خشک میکرد. گفتم خب واسه شروع بهتره اسممون رو بهم بگیم .اسم من علی اسم تو چیه؟

مکث کرد و گفت :یلدا..

لبخند زدم. فهمید چرا. ولی هیچکدوم هیچی نگفتیم. گفتم خب دیگه از خودت بگو..

با کج خلقی گفت: ببین تو با من حرف داشتی! خب حرفت بزن و خلاص! اصول دینم نپرس که حوصله اشو ندارم! بی صغری کبری بزو سر اصل مطلب ببینم چی میگی!

یک دفعه شخصیتش، لحن صحبت کردنش..همه چی اش برگشت! شوکه شدم. یک جوری حقارت زننده ای تو لحن حرف زدنش بود که دلم رو زد!خواستم حرفم رو زده باشم که این قائله ختم بشه.

:تو کارت چیه؟ اون شب واسه چی سوار ماشین من شدی؟ اون موقع شب..

بتو چه که کارم چیه! اگرم سوار ماشین تو شدم واسه این بود که فکر کردم آدمی. حالیته! حالا که چی؟ منو اوردی اینجا نصفه شبی ارشاد کنی!

: حالیمه؟آدمم؟ چی کار باید میکردم که ثابت میشد آدمم؟

سکوت کرد. انگار حمله اش تموم شده بود! خودش رو تخلیه کرده بود! قهوه اش رو مزه مزه کرد. اه! این چرا اینقدر تلخه!شیکرت کجاس؟

با ابروم پشت سرش رو نشون دادم. رو میز ناهارخوری. بلندشد، حوله اش رو انداخت رو صندلی،شکر رو آورد و قهوه اش رو شیرین کرد.

:خب، دادت رو زدی؟ حالا بگو واسه چی اون یادداشت رو برام گذاشته بودی

چه یادداشتی؟

۱۰۰ تومنی رو از جیبم درآوردم و انداختم جلوش.

برش داشت.نگاش کرد. ابروهاش تو هم گره کرده بود..گفت: خب که چی؟

:خب که چی؟ این ینی جی؟ "اگه بلایی سرم بیاد تقصیر توام هست"

چی؟!!!! من چی میدونم!

:تو نمیدونی؟ یه هفته اس روزگار منو با این جمله سیاه کردی! بدترین فکرا اومده تو سرم! همه کارم توی تعطیلی ام شد گشتن دنبال تو نیم وجبی! حالا میگی من چه میدونم!

من نمیدونم خب! من این پول واست گذاشتم که...من یه پولی بهت داده باشم!بلکه بفهمی نصفه شب نباید مردم رو الاف کنی! تازه شم این اصن دستخط من نیست !

نمیدونستم چی بگم. از حماقت خودم بدجوری لجم گرفته بود. حالا هم نمیخواستم جلوی این دختره کم بیارم. بدجوری ضایع شده بودم.گفتم: من اگه دنبالت گشتم و اگه تو الان اینجایی...واسه همین بود. فکرکردم که لابد از چیزی فرار میکردی و ازین حرفا.

حالا قهوه ات رو بخور. اگه میخوای استراحت کنی که هیچ. اگه نه. حاضر شو میرسونمت!

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 1:38 توسط علی.س. |

شب پنجم بود. نزدیکای ساعت ۳ صبح، سرم رو به صندلی تکیه داده بودم و چشمام سنگین شده بود.

یه ماشین پلیس با سرعت کم از کنارم رد شد و من ماشین  رو روشن کردم، حوصله سین جیم نداشتم! تازه، چی داشتم به برادران محترم نیروی انتظامی بگم؟ یواش راه افتادم و شیشه ماشین رو دادم پایین تا خواب از سرم بپره. نگاهم به پیاده رو بود انگار یه چیزی رو بو میکشیدم. دیدمش! باورم نمیشد! آره خودش بود! جلوی در یک آرایشگاه روی پله نشسته بود و در نیمه باز بود، زدم رو ترمز. بلند شد و در رو بست و اومد به سمت ماشین.

=آژانس؟

:ن..ه

=شما؟إ! شما رو میشناسم.

:سوار شو.

=ولی من منتظر آژانسم.

: من میرسونمت. من آژانس.

نگاهی به ماشین مدل قدیمی بابا انداخت و گفت باشه. درب عقب رو باز کرد و نشست. به ثانیه نکشید آینه ام تنظیم شد و پام رو گذاشتم رو گاز.

: کجا میری؟

=خونه.

:إإإ

=چطور؟

:همینجوری. ... وقت داری یکم حرف بزنیم؟

=وقت؟..الان..

: آره الان. همین امشب.

=راستش من خونه نمیرم. یه قراری دارم. بعد از اون باید برم خونه..

:قرار؟ الان؟!

= کار ما روز و شب نداره!

سرش رو برگردوند رو به شیشه، فکر کنم من تند رفته بودم. خواستم بحث عوض کنم ، گفتم خب کجا باید بریم؟ آدرس رو بهم داد! شاخ در آوردم! هتل...! اونجا که باید تابع قوانین دولتی باشه! نخواستم بیشتر از این فضولی کنم. توی مسیر هر دو ساکت بودیم تا اینکه من دوباره پرسیدم:یه چیزی بپرسم؟

=بپرس.

: اگه منتظرت وایسم . باهام میای خونه؟

چشماش پر از تعجب بود و گفت نه! امروز نه! خسته ام.

: من فقط باید باهات حرف بزنم.

=چه حرفی؟

:کارت دارم. قول میدم که پشیمون نشی.

=بله!!پی تو قبلا به تنم مالیده! ولی الان بگو چه کاریه! خونه ات دوره! الافی باشه، بیچاره میشم تا برگردم.

: نه، الافی نیست..خودمم هم بعدش میرسونمت.

=حالا چرا بریم خونه؟

: کار تو کی تموم میشه؟

=یک ساعت تا یک ساعت و نیم

:خب نصفه شبی کجا بریم؟ تازه بگیرنمون چی؟

سکوت کرد و لباش و غنچه کرد! چقدر این آرایش بهش نمیومد. اما تو صورتش یه چیزی داشت که دوست داشتی نگاش کنی.صداش افکارم رو بهم ریخت...

باشه ، ولی به شرطی که اذیتم نکنی.

این جمله رو اینقدر معصومانه گفت که بی اختیار گفتم : غلط بکنم...

رسیدیم به آدرس. با کرختی و بی میلی هرچه تمامتر پیاده شد.

=همینجا منتظر میمونی؟

: نه. یه ساعت دیگه اینجام. جایی نری تا بیام .

داشت میرفت یه بوق زدم، برگشت، شماره ام رو نوشتم و دادم بهش و گفتم: جاست این کیس!(just in case)..خندید، گفت: چی! با خندهاش خندیدم و گفتم: هیچی! همینطوری داشته باش.

و بلافاصله راه افتادم. دلم نمیخواست رفتنش رو ببینم. چه مرگم شده بود...

چرا قلبم اینقدر درد گرفت..

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 20:54 توسط علی.س. |

ادامۀ ف.ا.ک.م.ی.

 

اولین بار بود که یک نفر اینجوری مغز منو به خودش مشغول کرده بود. ۱ هفته از اون شب گذشته بود.و من  چند باری تو همون حوالی گشتی زده بودم و ۵ شب بود که از ساعت ۱۲ تا ۲ صبح دور و بر همون سوپری می پلکیدم ، بلکه دوباره ببینمش. شب دوم طولانی تر از شب اول شد و همینطور الی آخر... این دیگه چه جورش بود خودمم نمیدونستم. منی که با اون بی احترامی یه کاری کردم دختره نصفه شب گذاشت از خونه ام رفت، حالا ۵ شب و روزه که دنبالش میگردم. شاید همه اش بخاطر اون جمله ایی بود که روی ۱۰۰ تومنی نوشته بود و گداشته بود لای دره هال. فقز یه خط با یه دست خط هل هلکی اما ظریف و شیرین:

"اگه بلایی سرم بیاد تقصیر توام هست..."

نزدیکای ظهر بود که از خواب بیدارشدم. تازه یادم افتاد که شب قبل یه اتفاقاتی افتاده..از جام پریدم، برعکس دیشب حالا اشتیاق داشتم که ببینمش...یه نگاهی به هال انداختم، خالی بود، درحمام رو باز کردم. آشپزخونه، دستشویی،تراس، همه جا رو دنبالش گشتم. رفتم سمت در به امید اینکه تو راهرو مونده باشه! چرا؟ خودمم نمیدونم! درو  که باز کردم، ۱۰۰ تومنی سرید و افتاد پایین. وقتی جمله ی روش رو خوندم شوکه شدم. بعدش گفتم چه مسخره! حالا چیزی کاسبی نکرده خواسته موضوع رو جنایی کنه!در رو کوبیدم و رفتم که یه چیزی واسه خودم درست کنم.

تمام روز هی این نوشته میومد تو ذهنم و من مرتب با فکر کردن بهش میجنگیدم. واسه اینکه بیشتر بهش فکر نکنم رفت خونه مادرم. چند ساعت اول کارساز بود اما بازم فکرم مشغول شد. دیگه به خونه دایی برنگشتم. مادر کلی ذوق کرده بود که من موندم اونجا! طفلک نمیدونست چرا، حمید(دوست دوران دبیرستانم) پاپی ام میشد که چته؟ ولی جوابی نمیگرفت. دو روز دوره خودم رو شلوغ کردم که موضوع رو به کل فراموش کنم. اما تازه بقیه که هم متوجه این حس من شده بودن و میدیدن که قرار ندارم. سوالای مختلفشون رو شروع کردن. با جوابای صدتا یه غاز خودم مثلا میپیچوندم، اما بالاخره به حمید گفتم، اونم شروع کرد به مسخره کردنم که واسه این، این ریختی شدی؟ و رفت بالای منبر که چقدر آمار دخترای خیابونی بالاست و چه جوری اخاذی میکنن و چه و چه! که انگار من از بیخ عربم و هیچی از این چیزا رو ندیدم ونه میدونم. اوضاع بدتر شد، حمید هم نتونست اون مرضی که دختره با یادداشتش به جون من انداخته بود رو درک کنه و فقط نصیحتم کرد. برگشتم خونه دایی. و شروع کردم به دنبالش گشتن. 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 20:43 توسط علی.س. |

 

پس اونایی که مثل من دیدن: لامپ فقط یه دروغ بود! 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 5:3 توسط علی.س. |

 با دیدن تصویر زیر شما چی میبینید؟

 البته لازم نیست نظرتون رو اینجا بیان کنید. فقط میخواستم ببینم که تنها ذهن من خرابه؟!؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 17:1 توسط علی.س.

 

دیشب ساعت ۱۲:۴۵یه نگاهی به زیر سیگاری ام انداختم ...بلافاصله تصمیم گرفتم که سیگار رو ترک کنم!

ساعت ۱ بامداد انگار که دوباره متولد شدم.....

ساعت ۱:۱۰ این علی تازه بدنیا اومده...اولین سیگار زندگی اش رو کشید.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:36 توسط علی.س. |

کسی را گم کرده ام

که دستان نرمی داشت..نرم تر از گلبرگ

آعوش گرمی داشت..گرم و مهربان و بخشنده..

بینی اش را عمل نکرده بود!

و من اینرا خیلی دوست داشتم...

چشمانش سیاه نبود..قهوه ایی سیر سیر بود..تیره و نافذ

وقتی عصبانی میشد..خوشگلتر میشد!

 با یک پیشانی بلندو عرق کرده

گونه های بر افروخته..

همه نبرده لذت هایش...! به دلم ماند !

چیزی که بار آخر ازش دیدم.. مثل چیزی است که بار اول دیدم..!


"شالی که با بی قیدی خیال داشت موهای براقش را بپوشاند..

گلو و جناق گردن سفیدی که از لابلای برخورد ناقص شال و دکمه های باز مانتو اش  نگاه مرا دزدید.."

و تصویری که همیشه میشود ...

تکرار.... تکرار..... تکرار .....

همه خاطره تصویری من است..

و تمام سهم من از وطن ...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 1:8 توسط علی.س. |

 

وقتی رسیدیم به خونه دایی..تازه فهمیدم چیکار کردم! دلم میخواست از همونجا راهش رو بگیره و بره. اصلا دوست نداشتم تنهایی ام رو باهاش تقسیم کنم. این اخلاق گند من ربطی به وضعیت اون که یه دفعه پریده بود توی ماشینم نداره! من بعضی وقتا دلم میخواد به شدت تنها باشم. اونوقتایی که نه جواب تلفن رو میدم نه از خونه بیرون میرم و نه حتی ایمیل هامو چک میکنم. به هیچ چیزی تمایل ندارم و یه وقتهایی فقط ساعتها در سکوت میشینم و در نهایت ولو میشم پای تماشای یک فیلمی که ۲ ساعت سر اتنخابش وقت تلف کردم!

این اخلاق مزخرف چند سالیه که باهامه و فعلا کاری هم براش نتونستم بکنم! شاید دلم نمیخواد کاری بکنم. بهرحال اون شب هم یه دفعه حالم از سر خوشی کامل به بیحوصلگی مطلق رسید! و منتفر بودم از تصور این فکر که این دختر داره دنبال من میاد تو! میدونستم که اینقدر بد رفتاری ازم میبینه که میزاره میره! اما حتی نمیخواستم نیمساعت هم بیاد تو!!

بهرحال ماشین پارک کردم و بدون گفتن کلامی دستم بردم و سیگار رو از داشبورد برداشتم. بدون انداختن نگاهی بهش پیاده شدم. هنوز نشسته بود. دولا شدم که ببینم واسه چی نشسته؟! دیدم زل زده به آسمون و با یه ذوقی داره ستاره ها رو نگاه میکنه که انگار تا حالا همچین چیزی ندیده! من راهمو کشیدم و رفتم. پیاده شد و آروم دنبالم اومد! نمیدونستم چه غلطی بکنم !  آروم هر دو رفتیم توی خونه. بدون هیچ توجهی رفتم به اتاق خواب و لباسمو عوض کردم. بعدشم دستشویی. برگشتم هنوز دم جاکفشی ایستاده بود!رفتم تو آشپزخونه و دو تا قرص سردرد انداختم بالا.بازم  همونجا بود. عذاب وجدان داشتم... اما دلم میخواست بره! عمدا به بی توجهی هام ادامه میدادم. با یه نوشابه روی کاناپه ( پشت به در) ولو شدم. بیشتر از ۵۰ بار کانال عوض کردم. بدون اینکه روی هیچ کدوم مکثی کنم! پشت سرم یه صدایی اومد. اهمیت ندادم. نیمساعت یا بیشتر یادم نیست به همین وضع گذشت و با کلافه گی بلند شدم برم بخوابم. دیدم کنار جاکفشی نشسته رو زمین! از کنارش رد شدم اما نگاهش یه جوری بود! من حال خوشی نداشتم اما تو نگاهش همه چی بود جز شهوت! روی تخت دراز کشیده بودم .. اومد توی اتاق..سریع نیم خیز شدم!

 گفت- من کجا بخوابم؟

گفتم: خونه اتون!

خندید و گفت- تو چرا اینقدر بداخلاقی؟

:بداخلاق نیستم. جواب سوالت همین بود!

-خب الان که نمیتونم برم خونه امون. تو نمیخای که پیشت بخوابم؟

:نه!

-چه بداخلاق!

دوباره دراز کشیدم ایندفعه پشت به اون! داشت پررو میشد! همه حرفهاشو با شوخی و لبخند میزد! جایی که من توش زندگی میکنم هم به اینجور آدما نگاه مثبتی ندارن. در بهترین حالت اسمشون "وان نایت استنده" توی زندگی شخصی منهم اینجور زنها هیچ وقت جایی نداشتن!

نگاه نکردم اما صدای پاش میگفت رفته. 

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:56 توسط علی.س. |

 

درست ۸ ماه و ۴ روز پیش فهمیدم که به .... رفتم!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:50 توسط علی.س. |

دلم میخواست باور کنم که مال منه.

خیلی قشنگ بود. خیلی ساده قشنگ بود..خیلی حیف بود واسه اینکه کنار خیابون وایسه..

اول بهار بود تازه تعطیلات تموم شده بود و ۱۰ روزی بود که به ایران برگشته بودم. مرتب این ور و اونور بودم..خونه دوست و رفیق و فامیل ..هنوز خودمو درست حسابی پیدا نکرده بودم. یه شب وقتی با ماشین  پدری! که دوسالی هست بی استفاده مونده داشتم از خونه دوست چندین ساله ام برمیگشتم خونه دایی ام. دایی ام ۱۵ سال ازم بزرگتره و دقیقا ۳۵ سال که کاناداست! یعنی با تولد من از ایران رفت، اما بخاطر مادربزرگم هر سال میاد و یه ماهی می مونه. یه آپارتمان باصفایی داره که وقتایی که میاد میشه پاتوقش و وقتی نباشه ، و من ایران باشم..میشه سقف بالا سر من.

بهرحال اون شب داشتم از پارتی که خونه حمید بود برمیگشتم، سه شب پشت هم بود که از این پارتی به اون مهمونی میرفتیم و خلاف ادب بود اگه نمیرفتم!!!! سردرد رو بهونه کردم و ساعت ۱۲ زدم بیرون. واسه منی که ۱۱ ماه سال رو تنها سر میکردم ، یه دفعه اینهمه شلوغی و اینهمه مهمونی مثه یه فشار به حساب میومد.

خیابونا نسبتا خلوت بود و من ذوق زده واسه خودم میگازیدم! بسرم زد یکم خیابون گردی کنم و بعد برم خونه..آخه یه نم بارونی داشت میزد و یه جورایی داشتم کیف میکردم، البته یه ریزه هم کله ام به لطف پارتی داغ بود! کنار یه سوپری که داشت آخرین سبدها و بسته هاش رو میگذاشت تو وایسادم که سیگار بخرم! دویدم سمت مغازه و همونجا دم در یکی اش رو آتیش زدم و نم نمک برگشتم سمت ماشین. خودمو انداختم توش و سیگار رو انداختم تو داشبورد و داشتم بغل رو نگا میکردم که راه بیفتم بسمت بی سمتی خودم..یه دفعه صدای تق در رو شنیدم برگشتم ..نیم تنه ی یه زن بود..سرش بالای ماشین بودو صورتش رو نمیدیدم.چیزی که دیدم یه جناق گردن سفید بود که ار لابلای دکمه های باز مانتوش بدجوری سفید بود..! تو دستش یه کیف کوچولو بود و خم شد ونشست و من موهای مشکی مثل شلاقش رو دیدم که ریخته بود رو صورت و سر شونه هاش. یه صورت کاملا شرقی توی یک مانتوی تنگ سیاه و یه شال آبی زنگاری..خیلی بی قید..خیلی راحت ...گفت سلام.انگار که دو سه سال با هم دوستیم و چند دقیقه پیش از ماشین با هم پیاده شدیم! من که با همه ادعاهام مثل یک اوسگل بر و بر نگاش میکردم گفتم سلام... دید من وایستادم گفت راه نمیافتی؟ گفتم کجا؟ گفت هرجا میرفتی! گفتم من..هیچ جا نمیرفتم.گفت خب برو هیچ جا! یکمی خودم رو جمع کردم  و گفتم ببخشید ولی فکر کنم اشتباه..گفت پشیمون نمیشی! برو! قول میدم!

من حتی تو فکر مخ زدنش هم نبودم ! فقط متعجب بودم! یه دختر اینجوری! هیچ چیزی اش به خیابونی ها نمیخورد!این وقت شب ،اینقدر راحت!!..داشتم دنبال جمله میگشتم که چه جوری قائله رو ختم کنم که دستم رو گرفت..آروم گذاشت رو سینه اش! با یه دست دیگه اش هم دکمه هاش رو تق تق تق تق باز کرد..از این دکمه هایی که پرس میشن تو همدیگه از اونا بود..دستم رو کشیدم و گفتم جمعش کن..راه افتادم.با خودم فکر کردم باید خیلی بدبخت باشه که حاضر پیش قسط هم بده! اونم تو ماشین! دیگه دور نزدم یه راس رفتم خونه ی دایی.

همونجایی که همسایه اش کوهه و شهر زیر بالکنش چشمک میزنه!

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:52 توسط علی.س. |

 دلم لک زده برای یه بوس کوچولو از روی موهات..بعد بوشون کنم وبهت بگم این چه بوییه؟ چرا موهات این بو رو میده و تو بگی من چی میدونم! و شونه هات رو بندازی بالا...منم بگم "من چی میدونم "چیه؟ "من چه میدونم" درسته! تو پاهاتو جمع کنی تو بغلت و بگی خب "چی میدونم"...و دل من ضعف بره برات و هی بو بکشم اون موهاتو... و تو...تو..تو آخ...دلم میخواد فکر کنم تو همیشه تنهایی ... مثل اون کابوسایی که میدیدی و خودت رو تو بغل من قایم میکردی..یادته؟

آخ که چقدر دلم میخواد بیای دوباره تو بغلم..دلم میخواد خودمو گول بزنم و فکر کنم که نرفتی و میای دوباره..میای ..کلید رو تو در میچرخونی و من که با هر صدایی از خواب میپرم..خودمو به خواب میزنم که تو بیای بالا سرم..دولا بشی..بوی تنت بخوره به مشامم و لبات بشینه رو لبام و همونجا رو لبام بمونه و بهم بگی..تنبلو تنبلو پاشو...یادته؟؟؟؟؟؟

نگو که همه اینها فقط هوس بود!

نگو که بعد از تو باید به  یه بوی دیگه ..به یه رنگ دیگه ..به  یه صدای دیگه و به یه آغوش دیگه عادت کنم! و شایدم باید بمونم و بنشینم و تولد سلولهای پیری را جشن بگیرم..

نگو لعنتی من..بی وفا....هوسباز من...عزیز دل کثیف من!

چرا هنوز دوست دارم؟ تو که ارزشش رو نداری! هردومون میدونیم! چراااااااااااااااااااااااا بین اینهمه ادم که اومدن و رفتن ...تو رو ...هنوز تو رو دوس دارم...........

خدا لعنتت کنه...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:43 توسط علی.س. |

 

بیا ..............

بکش........................

بمک....................

بیا ................

بکش .............

فشار ..فشار...فشار...

تحمل نکن!

ناله کن

ناله کن

ناله کن

ناله کن

ناله کن

 

انتقام میگیرم

از تمام حفره های زمین انتقام چشمه ای را میگیرم که تشنگی مرا خشکانید!!!!!!!!

 

ناله کن

آه...............

فریاد کن!

جیغ بکش!

گریه کن!

نه!!!!!!!!!!!!!

گریه نکن!

گریه نکن..گریه نکن...دیگه اذیتت نمیکنم

پولت رو بردار و برو.

بروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:40 توسط علی.س. |

 

خواب خواب..

در بستری که بوی تو را از حفظ کرده تکرار میشوم

نیستی و من از هیچ بسیار میشوم

می بویمت در خواب

می بوسمت در خواب

می خواهمت در خواب

می جویمت در خواب! در خواب! در خواب! در خواب!

بسترم میشود آتش

و من میشوم محکوم

میسوزد دست و پاهایم

و حسی مثل انتقام میان پاهایم میجوشد!

تنها در خواب

خواب خواب..

با نعره های دستانم ...

از تنم بیزار میشوم .

 

 

 

 

 

 

پ.ن.امشب که با من نیستی کجا خوابیدی؟دست کی زیر سرته؟ و تومثل یه کودک آروم تو بغل کی فرو رفته ایی؟

بیاااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:32 توسط علی.س. |

منی که هیچش مانده  بر  هیچ

دست میشوید از خیره گی نگاهت

و بی برگشت چشم خواهد بست بروی تمام شبهای تو

که آبستن نفسهای تند تو هستند و 

مست از شهوت مرطوب اندامت

از گوشه های خیالت میگریزم

چنان هوشیار و چنان هراسان

که پای لرزانم به شاخکهای پیچک هرزه گی ات محکوم نشود...

میروم از بودن تو و از شبی که نمیخواهم بیاد بیاورم..

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 19:23 توسط علی.س. |