تبليغاتX
انفرادی
کسی را گم کرده ام

که دستان نرمی داشت..نرم تر از گلبرگ

آعوش گرمی داشت..گرم و مهربان و بخشنده..

بینی اش را عمل نکرده بود!

و من اینرا خیلی دوست داشتم...

چشمانش سیاه نبود..قهوه ایی سیر سیر بود..تیره و نافذ

وقتی عصبانی میشد..خوشگلتر میشد!

 با یک پیشانی بلندو عرق کرده

گونه های بر افروخته..

همه نبرده لذت هایش...! به دلم ماند !

چیزی که بار آخر ازش دیدم.. مثل چیزی است که بار اول دیدم..!


"شالی که با بی قیدی خیال داشت موهای براقش را بپوشاند..

گلو و جناق گردن سفیدی که از لابلای برخورد ناقص شال و دکمه های باز مانتو اش  نگاه مرا دزدید.."

و تصویری که همیشه میشود ...

تکرار.... تکرار..... تکرار .....

همه خاطره تصویری من است..

و تمام سهم من از وطن ...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 1:8 توسط علی.س. |

 

وقتی رسیدیم به خونه دایی..تازه فهمیدم چیکار کردم! دلم میخواست از همونجا راهش رو بگیره و بره. اصلا دوست نداشتم تنهایی ام رو باهاش تقسیم کنم. این اخلاق گند من ربطی به وضعیت اون که یه دفعه پریده بود توی ماشینم نداره! من بعضی وقتا دلم میخواد به شدت تنها باشم. اونوقتایی که نه جواب تلفن رو میدم نه از خونه بیرون میرم و نه حتی ایمیل هامو چک میکنم. به هیچ چیزی تمایل ندارم و یه وقتهایی فقط ساعتها در سکوت میشینم و در نهایت ولو میشم پای تماشای یک فیلمی که ۲ ساعت سر اتنخابش وقت تلف کردم!

این اخلاق مزخرف چند سالیه که باهامه و فعلا کاری هم براش نتونستم بکنم! شاید دلم نمیخواد کاری بکنم. بهرحال اون شب هم یه دفعه حالم از سر خوشی کامل به بیحوصلگی مطلق رسید! و منتفر بودم از تصور این فکر که این دختر داره دنبال من میاد تو! میدونستم که اینقدر بد رفتاری ازم میبینه که میزاره میره! اما حتی نمیخواستم نیمساعت هم بیاد تو!!

بهرحال ماشین پارک کردم و بدون گفتن کلامی دستم بردم و سیگار رو از داشبورد برداشتم. بدون انداختن نگاهی بهش پیاده شدم. هنوز نشسته بود. دولا شدم که ببینم واسه چی نشسته؟! دیدم زل زده به آسمون و با یه ذوقی داره ستاره ها رو نگاه میکنه که انگار تا حالا همچین چیزی ندیده! من راهمو کشیدم و رفتم. پیاده شد و آروم دنبالم اومد! نمیدونستم چه غلطی بکنم !  آروم هر دو رفتیم توی خونه. بدون هیچ توجهی رفتم به اتاق خواب و لباسمو عوض کردم. بعدشم دستشویی. برگشتم هنوز دم جاکفشی ایستاده بود!رفتم تو آشپزخونه و دو تا قرص سردرد انداختم بالا.بازم  همونجا بود. عذاب وجدان داشتم... اما دلم میخواست بره! عمدا به بی توجهی هام ادامه میدادم. با یه نوشابه روی کاناپه ( پشت به در) ولو شدم. بیشتر از ۵۰ بار کانال عوض کردم. بدون اینکه روی هیچ کدوم مکثی کنم! پشت سرم یه صدایی اومد. اهمیت ندادم. نیمساعت یا بیشتر یادم نیست به همین وضع گذشت و با کلافه گی بلند شدم برم بخوابم. دیدم کنار جاکفشی نشسته رو زمین! از کنارش رد شدم اما نگاهش یه جوری بود! من حال خوشی نداشتم اما تو نگاهش همه چی بود جز شهوت! روی تخت دراز کشیده بودم .. اومد توی اتاق..سریع نیم خیز شدم!

 گفت- من کجا بخوابم؟

گفتم: خونه اتون!

خندید و گفت- تو چرا اینقدر بداخلاقی؟

:بداخلاق نیستم. جواب سوالت همین بود!

-خب الان که نمیتونم برم خونه امون. تو نمیخای که پیشت بخوابم؟

:نه!

-چه بداخلاق!

دوباره دراز کشیدم ایندفعه پشت به اون! داشت پررو میشد! همه حرفهاشو با شوخی و لبخند میزد! جایی که من توش زندگی میکنم هم به اینجور آدما نگاه مثبتی ندارن. در بهترین حالت اسمشون "وان نایت استنده" توی زندگی شخصی منهم اینجور زنها هیچ وقت جایی نداشتن!

نگاه نکردم اما صدای پاش میگفت رفته. 

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:56 توسط علی.س. |

 

درست ۸ ماه و ۴ روز پیش فهمیدم که به .... رفتم!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:50 توسط علی.س. |

دلم میخواست باور کنم که مال منه.

خیلی قشنگ بود. خیلی ساده قشنگ بود..خیلی حیف بود واسه اینکه کنار خیابون وایسه..

اول بهار بود تازه تعطیلات تموم شده بود و ۱۰ روزی بود که به ایران برگشته بودم. مرتب این ور و اونور بودم..خونه دوست و رفیق و فامیل ..هنوز خودمو درست حسابی پیدا نکرده بودم. یه شب وقتی با ماشین  پدری! که دوسالی هست بی استفاده مونده داشتم از خونه دوست چندین ساله ام برمیگشتم خونه دایی ام. دایی ام ۱۵ سال ازم بزرگتره و دقیقا ۳۵ سال که کاناداست! یعنی با تولد من از ایران رفت، اما بخاطر مادربزرگم هر سال میاد و یه ماهی می مونه. یه آپارتمان باصفایی داره که وقتایی که میاد میشه پاتوقش و وقتی نباشه ، و من ایران باشم..میشه سقف بالا سر من.

بهرحال اون شب داشتم از پارتی که خونه حمید بود برمیگشتم، سه شب پشت هم بود که از این پارتی به اون مهمونی میرفتیم و خلاف ادب بود اگه نمیرفتم!!!! سردرد رو بهونه کردم و ساعت ۱۲ زدم بیرون. واسه منی که ۱۱ ماه سال رو تنها سر میکردم ، یه دفعه اینهمه شلوغی و اینهمه مهمونی مثه یه فشار به حساب میومد.

خیابونا نسبتا خلوت بود و من ذوق زده واسه خودم میگازیدم! بسرم زد یکم خیابون گردی کنم و بعد برم خونه..آخه یه نم بارونی داشت میزد و یه جورایی داشتم کیف میکردم، البته یه ریزه هم کله ام به لطف پارتی داغ بود! کنار یه سوپری که داشت آخرین سبدها و بسته هاش رو میگذاشت تو وایسادم که سیگار بخرم! دویدم سمت مغازه و همونجا دم در یکی اش رو آتیش زدم و نم نمک برگشتم سمت ماشین. خودمو انداختم توش و سیگار رو انداختم تو داشبورد و داشتم بغل رو نگا میکردم که راه بیفتم بسمت بی سمتی خودم..یه دفعه صدای تق در رو شنیدم برگشتم ..نیم تنه ی یه زن بود..سرش بالای ماشین بودو صورتش رو نمیدیدم.چیزی که دیدم یه جناق گردن سفید بود که ار لابلای دکمه های باز مانتوش بدجوری سفید بود..! تو دستش یه کیف کوچولو بود و خم شد ونشست و من موهای مشکی مثل شلاقش رو دیدم که ریخته بود رو صورت و سر شونه هاش. یه صورت کاملا شرقی توی یک مانتوی تنگ سیاه و یه شال آبی زنگاری..خیلی بی قید..خیلی راحت ...گفت سلام.انگار که دو سه سال با هم دوستیم و چند دقیقه پیش از ماشین با هم پیاده شدیم! من که با همه ادعاهام مثل یک اوسگل بر و بر نگاش میکردم گفتم سلام... دید من وایستادم گفت راه نمیافتی؟ گفتم کجا؟ گفت هرجا میرفتی! گفتم من..هیچ جا نمیرفتم.گفت خب برو هیچ جا! یکمی خودم رو جمع کردم  و گفتم ببخشید ولی فکر کنم اشتباه..گفت پشیمون نمیشی! برو! قول میدم!

من حتی تو فکر مخ زدنش هم نبودم ! فقط متعجب بودم! یه دختر اینجوری! هیچ چیزی اش به خیابونی ها نمیخورد!این وقت شب ،اینقدر راحت!!..داشتم دنبال جمله میگشتم که چه جوری قائله رو ختم کنم که دستم رو گرفت..آروم گذاشت رو سینه اش! با یه دست دیگه اش هم دکمه هاش رو تق تق تق تق باز کرد..از این دکمه هایی که پرس میشن تو همدیگه از اونا بود..دستم رو کشیدم و گفتم جمعش کن..راه افتادم.با خودم فکر کردم باید خیلی بدبخت باشه که حاضر پیش قسط هم بده! اونم تو ماشین! دیگه دور نزدم یه راس رفتم خونه ی دایی.

همونجایی که همسایه اش کوهه و شهر زیر بالکنش چشمک میزنه!

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:52 توسط علی.س. |

 دلم لک زده برای یه بوس کوچولو از روی موهات..بعد بوشون کنم وبهت بگم این چه بوییه؟ چرا موهات این بو رو میده و تو بگی من چی میدونم! و شونه هات رو بندازی بالا...منم بگم "من چی میدونم "چیه؟ "من چه میدونم" درسته! تو پاهاتو جمع کنی تو بغلت و بگی خب "چی میدونم"...و دل من ضعف بره برات و هی بو بکشم اون موهاتو... و تو...تو..تو آخ...دلم میخواد فکر کنم تو همیشه تنهایی ... مثل اون کابوسایی که میدیدی و خودت رو تو بغل من قایم میکردی..یادته؟

آخ که چقدر دلم میخواد بیای دوباره تو بغلم..دلم میخواد خودمو گول بزنم و فکر کنم که نرفتی و میای دوباره..میای ..کلید رو تو در میچرخونی و من که با هر صدایی از خواب میپرم..خودمو به خواب میزنم که تو بیای بالا سرم..دولا بشی..بوی تنت بخوره به مشامم و لبات بشینه رو لبام و همونجا رو لبام بمونه و بهم بگی..تنبلو تنبلو پاشو...یادته؟؟؟؟؟؟

نگو که همه اینها فقط هوس بود!

نگو که بعد از تو باید به  یه بوی دیگه ..به یه رنگ دیگه ..به  یه صدای دیگه و به یه آغوش دیگه عادت کنم! و شایدم باید بمونم و بنشینم و تولد سلولهای پیری را جشن بگیرم..

نگو لعنتی من..بی وفا....هوسباز من...عزیز دل کثیف من!

چرا هنوز دوست دارم؟ تو که ارزشش رو نداری! هردومون میدونیم! چراااااااااااااااااااااااا بین اینهمه ادم که اومدن و رفتن ...تو رو ...هنوز تو رو دوس دارم...........

خدا لعنتت کنه...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:43 توسط علی.س. |

 

بیا ..............

بکش........................

بمک....................

بیا ................

بکش .............

فشار ..فشار...فشار...

تحمل نکن!

ناله کن

ناله کن

ناله کن

ناله کن

ناله کن

 

انتقام میگیرم

از تمام حفره های زمین انتقام چشمه ای را میگیرم که تشنگی مرا خشکانید!!!!!!!!

 

ناله کن

آه...............

فریاد کن!

جیغ بکش!

گریه کن!

نه!!!!!!!!!!!!!

گریه نکن!

گریه نکن..گریه نکن...دیگه اذیتت نمیکنم

پولت رو بردار و برو.

بروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:40 توسط علی.س. |

 

خواب خواب..

در بستری که بوی تو را از حفظ کرده تکرار میشوم

نیستی و من از هیچ بسیار میشوم

می بویمت در خواب

می بوسمت در خواب

می خواهمت در خواب

می جویمت در خواب! در خواب! در خواب! در خواب!

بسترم میشود آتش

و من میشوم محکوم

میسوزد دست و پاهایم

و حسی مثل انتقام میان پاهایم میجوشد!

تنها در خواب

خواب خواب..

با نعره های دستانم ...

از تنم بیزار میشوم .

 

 

 

 

 

 

پ.ن.امشب که با من نیستی کجا خوابیدی؟دست کی زیر سرته؟ و تومثل یه کودک آروم تو بغل کی فرو رفته ایی؟

بیاااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:32 توسط علی.س. |

منی که هیچش مانده  بر  هیچ

دست میشوید از خیره گی نگاهت

و بی برگشت چشم خواهد بست بروی تمام شبهای تو

که آبستن نفسهای تند تو هستند و 

مست از شهوت مرطوب اندامت

از گوشه های خیالت میگریزم

چنان هوشیار و چنان هراسان

که پای لرزانم به شاخکهای پیچک هرزه گی ات محکوم نشود...

میروم از بودن تو و از شبی که نمیخواهم بیاد بیاورم..

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 19:23 توسط علی.س. |